• سه شنبه ۱۵ آبان ماه، ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۱
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 978-2890-5
  • خبرنگار : ----
  • منبع خبر : گزارش

/گزارش/

عاشقانه‌های یک زن/ دختر که می‌بینم دلم غنج می‌رود

مرضیه را در غروب یک روز پاییزی در مغازه ای که با هزار امید راه اندازی کرده ملاقات کردم، در چینش مغازه اش پوشاک بچگانه تقریبا بالاتر از بقیه قرار دارند و در اولین نگاه به نظر می رسد که غالب مغازه هم در سیطره لباس های بچگانه ست یا حداقل اینگونه به نظر می رسد .

به گزارش خبرنگار ایسنا-منطقه سمنان مرضیه پشت پیشخوان مغازه، ایستاده و خودش را به ستون دو دستش که روی پیشخوان رها شده، تکیه داده است در ابتدا کمی معذب به نظر می رسد برای همین به او گفتم" اگه راحت هستین شروع کنیم اگر هم تمایلی ندارین که..." در حالی که هنوز چشمش را از روی پیشخوان برنداشته لبخندی کمرنگ روی لبانش جان می گیرد دستهایی که ستون کرده بود را برمی دارد و با صدایی بلندتر از قبل می گوید نه اصلا مشکلی برای حرف زدن در این باره ندارم خیلی هم علاقه دارم و با افتخار از آن حرف می زنم. من به این کارم با همه وجود باور قلبی دارم و اصلا به اینکه قضاوت دیگران چه باشد هم فکر نمی کنم. مگر جز این است که دارم یک کار خوب را انجام می دهم پس هیچ مشکلی از طرح آن هم ندارم و از قضا طرح آن در سطح جامعه را هم مفید می دانم .

از او می پرسم اصلا فکر اینکه یک بچه از پرورشگاه بگیری از کی و کجا در ذهن شما شکل گرفت؟. چهره اش جدی تر می شود و پس از سکوتی بلند که انگار او را به گذشته های دور می برد شروع می کند به حرف زدن .

مرضیه مثل همه مادران دیگر پر است از حس مادرانه، حسی که گاهی به شکل شبنم در می آید و چشم هایشان را تر می کند و بی صدا بیرون می زند. مرضیه می گوید فکر کردن به بچه دار شدن به سال ها پیش برمی گردد اما تقریبا بیش از دو سال است که عملا پیگیر رسیدن به این آرزو هستم .

مرضیه سال هاست در آرزوی بغل کردن دختری است می خواهد دست های کوچکش را بگیرد و مهر مادریش را به پایش بریزد. مرضیه بعد از ازدوج ناموفقش همچنان هم هر جا که می رود این آرزو را در دل اش این سو و آن سو می کند .

او می گوید بارها در عالم خیال با خاطره این خیال زیسته است. چشم هایش را بسته و دست در دست دخترک کوچلویش کوچه های این شهر را قدم زده. دست او را گرفته و به "زمین بازی"پارک رفته، روی یک نیمکت نشسته و به فاصله کمی درست روبرویش "از سره سره پایین آمدنش" را به تماشا نشسته بعد دخترک دویده و مادرانه او را به آغوش کشیده، گل بوسه ای بر گونه کوچکش نشانده و با هم "قایم باشک" بازی کرده اند. او را بارها در پارک های این شهر تاب داده و آخر سر دوباره دست در دست دخترک کوچه ها را قدم زده و به خانه برگشته اند .

مرضیه چند سالی است که از شوهرش جدا شده می گوید زندگی در روزهای آغازین زندگی خوب و رنگین بود اما شوق این روزهای ملون و رنگارنگ، چندان طول نکشید و آن روزهای رنگین کم کم رنگ باخت .

شوهرش در دام اعتیاد افتاده اصلا گویا پیش از اینکه ازدواج کنند شوهرش معتاد بوده اما مرضیه متوجه این اعتیاد نمی شود. کم کم مثل خیلی از زندگی های مردمان این چند دهه، توفان اعتیاد، زندگی مشترک مرضیه را هم درمی نوردد .

می گوید از وقتی متوجه اعتیادش شدم شوق زندگی کم کم در من مرد، اوایل فکر می کردم که به خاطر زندگی مان هم که شده دست از این مواد لعنتی می کشد اما هرچه در گوشش خواندم افاقه نکرد اوایل قول داد که همه چیز را درست کند اما آنقدر در باتلاق متعفن اعتیاد فرو رفته بود که هر چه کوشیدم بیرون نیامد که نیامد .

کم کم رفتار او هم عوض شد، دعواها و بگومگوهای بی دلیل و پی در پی که گاه همسایه ها را تا پشت در آپارتمان مان می کشاند، صدای فروریختن شیشه های در و پنجره، غیبت های طولانی و دیرآمدن هایی شبانگاهی که هر روز بیشتر و بیشتر می شد، طعنه های این و آن و تلاش های بیهوده من برای ساختن دوباره آن زندگی و... همه و همه کم کم مرا مجاب کرد که خود را از آن فضای دهشتناک برهانم .

آخر، تصمیمی که باید سال ها پیش می گرفتم را گرفتم و به آن زندگی مشترک پر از تنهایی پایان دادم .

و اینگونه بود که من ماندم و آرزوی مادر شدن، امید و آرزویی که آن روزها احساس می کردم که حالا پس از جدا شدن، دیگر آن امید هم در من هم مرده است .

مرضیه می گوید عشق مادر شدن همیشه در من زبانه می کشیده برای همین مدتی بعد از ازودواج به فکر بچه دار شدن افتادم اما نشد. بعد از مدتی متوجه شدم که شوهرم نمی تواند بچه دار شود شاید ریشه این مشکل هم به همان اعتیاد لعنتی برمی گشت. بهرحال شوق بچه دار شدن همیشه با من بود حتی بعد از جدایی و طلاق.

 رویای مادر شدن دست از سرم برنداشت و همین عشق بود که مرا به آوردن بچه از پرورشگاه ترغیب می کرد .

از او می پرسم چرا با وجود مشکلاتی که سر راهت بوده اینهمه به بچه دار شدن اصرار داری؟ تبسمی به چهره اش می دود و با صدایی آرامتر از قبل می گوید هر کس آرزویی دارد بزرگترین آرزوی من هم بچه دار شدن است داشتن یک بچه و مخصوصا یک دختر آرزوی همیشگی من بوده است حاضرم همه زندگی ام را برایش بگذارم .

مرضیه با وجود این همه عشق به مادر شدن می گوید پس از آن ازدواج ناموفق قید ازدواج دوباره را هم زده ام و با وجود اینکه چند باری هم خواستگار داشته ام اما به ازدواج دوباره فکر هم نمی کنم از همین رو تمام تلاشم را می کنم که از طریق آوردن یک بچه از پرورشگاه، بچه دار شوم. راستش تفاوت چندانی هم بین بچه دار شدن از طریق ازدواج و آوردن بچه از پرورشگاه هم نمی بینم .

از او درباره مراجعه اش به بهزیستی و اقدام برای گرفتن بچه می پرسم، می گوید تقریبا دو سال است که به طور عملی پیگیر آوردن بچه ام، چند باری به بهزیستی رفتم اما هر بار ناامیدتر از قبل برمی گشتم. البته الان آنجا پرونده هم دارم و همچنان پیگیرم .

از مرضیه در خصوص موانع احتمالی پیش پایش برای رسیدن به این آرزوی شیرین می پرسم. می گوید: شرایط گرفتن بچه خیلی سخت است، شرایط زیادی دارد اما من از عهده اش برمی آیم برای همین چند سالی است که دنبال فراهم کردن این شرایطم .

"خانه دار بودن و داشتن یک شغل و داشتن حداقل مدرک دیپلم" تنها سه تا از شرایطی است که پیش پای مرضیه گذاشته اند و او هیچکدام را نداشته. برای همین چند سالی است که پیگیر فراهم کردن این شرایط است .

وقتی تلاشش را برای فراهم کردن این شرایط می شنوم ،هیچ واژه ای برای تحسین او و بیان بهتر این تلاش های ستودنی نمی یابم جز اینکه سکوت کنم و به احترامش "کلاه از سر بردارم ".

مرضیه می گوید بعد از اینکه این شرایط را گفتند از همان موقع دست به کار شدم، یک شغل راه اندازی کردم و همزمان در دبیرستان بزرگسالان ثبت نام کردم .

حالا چند سالی از این تلاش ستودنی می گذرد. مرضیه یک مغازه و مزون عرضه پوشاک و لباس راه انداخته و امسال علاوه بر خودش یک نفر دیگر را هم در همانجا مشغول کار کرده است. دروس این ترم اش را که تمام کند تنها هفت-هشت واحد از آخرین ترم دیبلمش می ماند به عبارتی اگر مشکلی پیش نیاید قبل از عید دیبلمش را می گیرد .

علاوه بر این مرضیه بعد سال ها، همین دو ماه پیش بالاخره توانست با خرید یک واحد آپارتمان در مسکن مهر سمنان، خانه دار شود .

از او می پرسم با این حال چیزی تا فراهم کردن همه شرایط نمانده؟ اخمش دوباره در هم می رود و می گوید راستش شنیدم که مسکن مهر را به عنوان خانه دار شدن نمی پذیرند گویا خانه باید داخل شهر باشد ، می گویند مسکن مهر فاقد سند هستند البته خوشبختانه واحدی که من خریدم سنددار است .

او ادامه داد: دو سال پیش یکی از اقوام که بچه را تحویلش دادند مجبور شد مسکن مهرش را بفروشد و یک واحد در داخل شهر بگیرد .

  جدیدا هم صحبت هایی مطرح شده که دادن بچه به زنان سرپرست خانوار ممنوع شود که امیدوارم صحت نداشته باشد. البته امیدوارم دیپلمم را هم که گرفتم نگویند که شرایط مدرک هم از داشتن دیپلم به لیسانس تغییر پیدا کرده چرا که این یکی را دیگر نمی توانم تامین کنم. آخر همزمان باید کار مغازه را هم انجام دهم همین الان هم برای کلاس های پایه دوازدهم کلی وقت کم می آرم .

از او می پرسم با این همه دردسر و مانع چرا همچنان تلاش می کنی که یک بچه را به سرپرستی قبول کنی؟ به نقطه ای در دوردست خیره می شود و انگار که خجالت کشیده باشد سرش را پایین می اندازد و لبخندی به پهنای چهره اش می دود .بعد می گوید "خب چیکار کنم وقتی یه دختر کم سن و سال می بینم که دست در دست مادرش راه می رود دلم غنج می رود و ...."

مرضیه معتقد است که بهزیستی استان سمنان زیادی سخت می گیرد. اگرچه بلافاصله خودش می گوید حق هم دارند باید از آینده بچه مطمئن شوند برای همین تا حدودی با سخت گیری ها هم موافق هستم .

مرضیه می گوید به او پیشنهاد داده اند که برای گرفتن بچه به شهر دیگری برود آخر برخی استان ها شرایط سهل تری دارند. می گوید دخترعمویش از او خواسته به یزد برود آنجا شرایط شان راحت تر است می گوید یکی از آشناهایشان از یزد بچه گرفته و همانجا مانده است .

بعد می گوید یکی از شرایط پذیرفتن سرپرستی بچه ها این است که ساکن همان استان باشی و همانجا بمانی. می گوید من شرایطش را ندارم که مثلا به یزد بروم آخر آنجا شغلی ندارم همه بستگان ما هم همین جا هستند .

مرضیه معتقد است که شرایط تحویل بچه باید کمی آسان تر شود می گوید سپردن بچه ها به کسانی که به بچه دار شدن اشتیاق دارند خیلی بهتر از این است که آنها را در بهزیستی نگه دارند. آخر اگر کسی مثل من نوعی به بچه دار شدن راغب نباشیم این همه برای گرفتن بچه به آب و آتش نمی زدیم .

مرضیه که در بین فامیل و دوستانش نمونه های زیادی سراغ دارد که موفق به گرفتن بچه شدند در فواصل این گفتگو به تجربه برخی از آنها هم اشاره می کند. وقتی از سخت گیری های بهزیستی سخن می گوید به یک زوج در بین فامیلش اشاره می کند که سال ها در نوبت گرفتن بچه بودند و با وجود اینکه همه شرایط را داشتند و به تعبیر او، دستشان هم به دهانشان می رسید اما پروسه تحویل بچه سال ها به درازا کشیده است .

مرضیه با بیان اینکه این زوج بچه دار نمی شدند گفت: دست آخر این خانم فامیل ما بعد چند سال آمد و شد؛ به بهزیستی رفت و با گریه و زاری التماس کرد و گفت زندگی شان دارد از هم می پاشد، حقیقتا هم داشتند از هم جدا می شدند. اما خوشبختانه آخر سر موفق شدند و یک پسر بچه را در شاهرود تحویل گرفتند و امروز زندگی خیلی خوبی دارند و همه اقوام هم این پسر را به عنوان پسرشان پذیرفتند و خیلی هم دوستش دارند .

مرضیه به روز تحویل بچه اشاره می کند و می گوید: این پسر چهار ساله بود و ظاهرا به او می گویند پدر و مادرت از سفر آمدند که تو را ببرند. مادرش می گفت همین که این جمله را گفتند این بچه دوید و خودش را بغل من انداخت و گفت "مامان دیگه هیچوقت سفر نرو  و من را تنها نگذار ".

مرضیه با چشمی تر به نقل از این مادر گفت"وقتی بغلم کرد بی هیچ اراده ای اشک از چشمم سرازیر شد. احساس می کردم که همه دنیا را به من داده اند، احساس غریبی داشتیم و من و شوهرم مسیر شاهرود تا سمنان را گریه کردیم .

مرضیه می گوید اتفاقا همین چند روز پیش این مادر مغازه ام آمد از وضعیت پسرش پرسیدم گفت هفت هشت ماه اول کمی اذیت شدیم . بچه همچون پرنده در بندی که رها شده باشد از در و دیوار بالا می رفت و شدیدا شیطنت می کرد اما به تدریج همه چیز بهتر و بهتر شد و الان اصلا فکر نمی کنم که بچه دار نمی شده ام و احساس می کنم خداوند یک پسر زیبا را به من بخشیده است .

وی همچنین گریزی به تجربه یکی از همسایه هایشان می زند و می گوید این همسایه ما که حالا سن شان هم تقریبا بالا رفته حدود 20 سال پیش یک دختر آورده بودند که الان دانشجو است .

وی با بیان اینکه متاسفانه یک روز یکی از همکلاسی های این دختر که آن زمان 18 ساله شده بود ماجرا را به دختر می گوید و به شدت به هم می ریزد . من خودم شاهد بودم که مدت ها دعوا و سرصدا داشتند به طوری که ناچار شدند که خانه شان را بفروشند و از آن محله بروند .

چندوقت پیش مادرش را در امامزاده یحیی دیدم متاسفانه افسرده شده بود از دخترش پرسیدم، گفت وقتی دخترش از طریق بهزیستی و پرونده اش متوجه شد که نمی تواند پدر و مادر واقعی اش را پیدا کند کم کم رفتارش دوباره بهتر شد .

مرضیه می گوید خوشبختانه در بین فامیل ما این فرهنگ جا افتاده و خیلی از اقوام از بعزیستی بچه آوردند بچه یکی شان الان 10 ساله ست و همه هم دوستش داریم و حقیقتا تفاوتی بین او و دیگر بچه های فامیل نیست و همه دوستش داریم. اتفاقا در خانواده ما هم کاملا این روش بچه دار شدن پذیرفته شده و خیلی از فامیل من را تشویق به آوردن بچه می کنند. "من هم که از خدامه اما ..."

گزارش از: هوشنگ حبیبی بسطامی-ایسنا سمنان


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: